صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
269
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) ايستادگى ابو جهل آن انسان بدانديش سرسخت ، وقتى امارات آشفتگى را در ميان صفوف لشكر خويش مشاهده كرد ؛ خواست در برابر سيل خروشان مسلمانان ايستادگى نشان دهد . بنابراين - به زور - نيرويش را تشويق و تشجيع مىكرد و با بد اخلاقى و ستيزهجويى مىگفت : خطا و ناكامى سراقه شما را شكست ندهد ؛ چون او به محمد وعدهء همپيمانى داده است . كشتن عتبه ، شيبه و وليد نيز هراس را در دلتان نيندازد ، آنان شتاب ورزيدند . سوگند به لات و عزّى ؛ بازنمىگرديم مگر اين كه دستشان را ببنديم [ و آوارهء كوه و بيابانشان كنيم ] . نمىخواهم آنان را بكشيد ؛ بلكه دستگيرشان كنيد تا كارهاى ناپسندشان را [ كه از شما جدا شده و از لات و عزّى دورى جستهاند ] به آنان نشان دهيم و [ به سزاى كردارشان برسانيم ] . اما بعيد است كه ابو جهل ، از اين خودبينى غرور به نتيجه برسد و حقيقت آن را بفهمد . طولى نكشيد كه صفوف آنان در برابر موج كوه پيكر دفاع مؤمنان ، پراكنده و متلاشى گشت . بله ! در اطراف ابو جهل جمعى ماندگار شدند و حصارى از شمشير و بيشهاى از نيزه تشكيل دادند ؛ اما باد تند حملهء مؤمنان ، آن را در هم نورديد و ابو جهل ظاهر گشت و مسلمانان او را ديدند كه اسبش را به جولان در آورده و مرگ منتظر مكيدن خون ناپاك او به دست دو جوان انصارى بود . ( 2 ) كشته شدن ابو جهل عبد الرحمن پسر عوف مىگويد : در روز بدر ملتفت شدم دو جوان - كه از موقعيّتشان بىخبر بودم - طرف راست و چپم را گرفتهاند . يكى از آنان آهسته به من گفت : عمو جان ! ابو جهل را به من نشان ده . گفتم : عزيزم ! به او چه كار دارى ؟ گفت : شنيدهام كه به پيامبر دشنام داده [ و سبب آزارش شده ] است . سوگند به خدا اگر او را ببينم ، امانش نخواهم داد و هر چه زودتر او را به قتل مىرسانم . از سخن اين جوان در شگفت ماندم . نفر دوم هم به من اشاره كرد و عين سخن نفر اول را تكرار نمود . زياد طول نكشيد ابو جهل را در ميدان جنگ يافتم و به آن